طلوع باور های من است
میان دست های باد نشسته ای
باید عقاب شد
تا به تو رسید.....
مینا بانو... ۲۲/۰۸/۹۰ ساعت ۱۰:۴۳

خورشید را بردارید
باران ...
نه.!!!!..
ابر ها می بارند.
دست ها بر هم
می سایم
سرد نبود
باران می بارید
...
دست ها بر هم
من... تو...
گرم نبود...
داشتم ذوب می شدم...
دست ها...
دست ها...
این فاصله های غم انگیز تنهایی.
من را به بر بگیر
زیر قطره هایی که می بارند..
فصل رویش است
می خواهم جوانه بزنم
مینا بانو. همین لحظه. همینجا....... 1389/12/19
من کودک می شوم
تو عاشق میشوی
اما سهم کودکی من از عاشقی تو
هیچ است
من کوچک میشوم
تو عاشق میشوی
اما سهم کوچک من از کوچکی عشق تو
بسیار.......
من رشد میکنم
تو باز میگردی
اما سهم تو از بلوغ من
....
سهم ها پیش از این تقسیم شده بودند...
پیش از این
و بسیار
.....
27/05/1389
بهار ِ مست، جامه دردید و به باغ می نشست از آن دمی که برای تو من، آب میشدم از آن ترانه ی شوقی که بی دریغ روسوی پنجره ی تو آفتاب میشدم بهار ِ مست زل زده در چشمان خیس من زین ابر سهمگین را امید جوانه داشت افسوس کز شاخه ی جوان و نورسم یک برگ روییده بود آن هم برای نو شدن دلیل و بهانه داشت ..... بهار ِ مست جامه به تن کرد و ایستاد دستی به شانه ام زد و لب بر لبم نهاد من را به اوج ثانیه ها کشاند و در پی بهار دستان من هزار گلِ در جوانه داشت مینا بانو 21/05/1389
باید ایستاد و سر فرود آورد..
باید ایستاد و به راه خیره شد..
باید دست ها را گشود و ماند..
تا شادی ها برایم ترانه بسرایند..
وبلاگ از دست رفته ام رو احیا میکم. درست در روزی که زیباترین است......
کلمات را جاری میکنم تا بهترین باشند .. تا زیبا ترین باشند . تا در پهنای نگاه تو معنی بگیرند..
18 شهریور ماه 1389. ساعت 8 صبح
مینا بانو