تبليغاتX
دنیای من
از آه* می ترسم

از اینکه بیاید و تمام آرزوهایم را بپروراند و 

                                               برود...

از اینکه جگری خونین را به دامانم بنشاند...

از آه

از سوار خوشبختی 

                   می ترسم

اگر شانه ایش لبریز از پر باشد چه؟

اگر لشگر ماتم گشای حسرتم را

                   حتی آه هم نگشاید چه؟

آه ...

آه ...

شهریور 1388

پی نوشت: آه شخصیتی است از داستان تلخون. نوشته معلم بزرگ صمد بهرنگی که با برخاستن آه از نهاد افراد، ظاهر میشود و ... میتونید از اینجا دانلودش کنید همراه با چند داستان دیگر از صمد بهرنگی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12:52  توسط دختر زمستان  | 

کودک من

کودک تازه ترویده بی قرار من

نگاه تو را تاب نمی آورم

هستی را جوابی ندارم

کودک من

   به فریاد های عصیانگرم پاسخی بده

کودک من

    به اشک های شرمگین من مرهمی باش

* * * *

رگ های هستی ات را بریده ام

  چشم های بی قرارت را چیده ام

     صدای هستی ات را تاب نیاوردم

آه کودک من

مرهمی نشدی،

      محرمی نشدی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 15:31  توسط دختر زمستان  | 

روزهاي شاد فراخواهند رسيد

روزهاي خوشبختي

و ميدانم

      روزي گل هاي سوسن را

           پشت پنجره اتاقم خواهم كاشت

و مهرباني آخرين حق است...

   و شادي درسراسر قلب هايمان پايكوبي خواهد كرد

روزي كه من و مادر دعوا نخواهيم كرد

و حتي چشم غره هم به هم نمي رويم

و آن روز لبخند را ازگلدانهايمان درو ميكنيم

             و سريال هاي خنده دار ميبينيم

روزهاي خوشبختي فرا خواهند رسيد

يكي از همين روزها

               همين روزهاي آرام....

1388/05/09

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 18:26  توسط دختر زمستان  | 

در آینه نگاه کن:
انعکاسی از صور خیالی خویش
نمی بینم
تفاوتی در تجسم خیال و جسم نمی بینم..
صورتکی هست... بدون نقاب
زشت
بی روح و رنگ پریده و لاغر
.........................
در آینه نگاه کن:
صورتی بی چشم، بی گوش ، بی دهان
چشمانم را می بندم
مگر نبینم
اما چشمی درکار نیست
فریاد میکشم
اما دهانی؟
......
حقیقت این است:
بی چشم و دهان،
فردا را متصور شده ام....
هیچ کس به کمک نیامد....
فریاد مرا کسی نمی شنود
فریادی بی صوت
.....
من مرده ام
.....
من سال هاست که مرده ام

....

1388/05/04

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 19:14  توسط دختر زمستان  | 


پر از احساس بي احساسي شده ام.

لب هاي بلورين جام را سر ميكشم...

نگاه بي هراس تو را مي بلعم

و دل به روياهاي بي بديل مي دهم.

عشق حتي سر انگشتي از بهار را همراه ندارد.

هر چه هست ... همه تابستان است...


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 17:20  توسط دختر زمستان  | 

آقا ،

             ببخشید ، حرفی داشتم

آقا ،

                ببخشید ، فقط چند ثانیه ..

این لحظه ها که میگذرند مثل برق و باد ،

یکسال می شوند ، یکسال درین چند ثانیه

می خاستم بگویم ، چقدر آشناست

شکل و شمایل و طرز نگاهتان

چشمان من هرگز اشتباه نمی کنند

شاید هم .... اما چه می کنید از تن صدایتان ؟

این چشم ها که می گذرند روی این خطوط

این طرز عاشقانه لحن صدایتان

این شوق پریدنی که در بازوانت است !

نه ... اشتباه نمیکنم ... حتی به پایتان...

طرز قدم زدن ..

                یکریز و بی امان

گوئی که می پرید و امان نمی دهید ...

یک دست بر کمر ، دستی به چانه تان

آقا ،

             به حرف های من گوش می دهید ؟

گفتند مسافرید ، از شهری غریب و دور ..

از سایه های دور زمان آمدید نه ؟

پس شکلتان چرا اینقدر آشناست ؟

من که شما را قبلا ندیده ام .... نه ؟

1385/10/25

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 11:47  توسط دختر زمستان  | 

هواي مرگ دارد اين روزها

هواي خسته دلگير...

اين ابر باران ديده را سر باريدن نيست....

دارم ميتركم

يكي بيايد و رگ بزند...

تيغ بزند

رگ اين مردمي را كه سال هاست روح از كالبد بي جانشان به در‌آ«ده...

يكي بيايد ..

بيايد و رگ ي بزند...

يك بار نه

بلكه هزار مرتبه بزند...

هواي مرگ دارد اين روزهاي پر حسرت...


1388/03/03

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 15:53  توسط دختر زمستان  | 

دوشيزگي عشق است و

                                من

به تماشاي تمامي زيبايي هاي هستي

                                       گردن بر مي افرازم

دوشيزگي،

معراج عاشقانه ي زيبايي است

تنهايي عريان شكيبايي

               و ابراز بي تكلف بي پروايي....

دوشيزگي مهرباني طالع است

كج خلقي باطن من است

و

عبارت كفرگونه خالق من...

دوشيزگي ،

يعني طراوت بي مثال رازقي

                        در آغوش بي تكلف باد

يعني پيچش عطر اقاقيها

                        در گرگ و ميش سحر گاه

دوشيزگي هجوم منت بار هستي است

تكر زيبايي،

           دلدادگي،

                      شرم

در سراچه ي بي مهاباي كوچه هاي تنگ...


24/11/1386

در جواب ديباي عزيزم با يادداشت: دوشيزگي چه بود كه در طالعم نوشت....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 9:19  توسط دختر زمستان  | 

روز ها ي بهاري

روز هاي رويش جوانه هاي صورتي

روز هاي پرستو هاي بي آشيانه

باز هم همان روز هاي تكراري

...

از مرگ ديگر نمي هراسم

از زندگي هم

چرا كه در وراي پنجره هاي خيس باران خورده اين روزها

شهامت زيستن خويش را

و آرامش مرگ را

هر دو با هم

تجربه كردم...

....

شاد بودن بهترين انتقامي است كه ميتوان از زندگي گرفت...

اين را زير باران تجربه كردم...


23/فروردين/1388
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 13:37  توسط دختر زمستان  | 

سلام


در آستانه سال نو، احساس جالبي ندارم.

حس ميكنم درست انجام نميشه.

مي ترسم.

خدايا كمكم كن....

فقط به كمك خدا نياز دارم.

  فقط به كمك خودت...

مي دونم دوستم داري. ميدون كمكم ميكني. ميدونم تنهام نميزاري... ميدونم صلاح منو ميخاي...

كمكم كن و تنهام نزار.


همه تون رو دوست دارم.

آدم هاي روي كره خاكي...

همه تون رو دوست دارم....

همه



نوروزتان پيروز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 18:42  توسط دختر زمستان  |